|
یک خوشه از پروین فرقی نمیکند گودال آبی کوچک باشی یا دریای بیکران زلال که باشی آسمان در توست
|
دلم برای نوشتن تنگ شده... چقدر دلم فرصت می خواهد... چقدر از این سه شنبه ها می آید و می رود و من همچنان فرصت ندارم تا به قلمی که ارامم می کند دستی بکشم، فرصت ندارم تا کمی خالی کنم این آشفته مغزم را... اینقدر پر شده ام که احساس می کنم در حال سر ریز است... آآآآآآآآآآآای واژه ها کمی بیشتر به من فرصت دهید آترینای من دارد بزرگ می شود...
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 20:13 | ثریا |
داریم زندگی می کنیم، هر روز وقت می ذاریم، کار می کنیم، به تربیت بچه ها می پردازیم، تهیه پوشاک و غذای خانواده از دغدغه هایی میشه که مجبوریم هر لحظه بهش فکر کنیم، حرف های زیادی می شنویم که هر کسی از چیزی گلایه داره، اما خیلی وقته که توی همه این حرفها یکی از همه بیشتر عنوان میشه، یکی بیشتر از هر مشکل دیگه ای دغدغه ای شده که حتی خیلی از آدمها رو به کفر وادار کرده... عجیب نیست، وقتی که ببینی پدری از عهده تامین ساده ترین مایحتاج خانواده اش برنمیاد، وقتی ببینی دختری چند سال با همون لباسهای کلاس اول به مدرسه می ره، وقتی ببینی مادری نمی تونه برای بچه بیمارش غذای گرم تهیه کنه، وقتی ببینی سوپر مارکت محل مشتری همیشگیشو توی جمع کوچیک می کنه و بهش می گه که دیگه از نسیه خبری نیست، وقتی ببینی... وقتی صدای درد آدمها رو بتونی از چشاشون بشنوی اون وقت متوجه میشی که این تکرار همیشگی چیه، اما این روزها اونقدر زیاد شده که هر کسی با کوچکترین نگاه به اطرافش متوجه اون میشه. من نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته، نمی دونم پدر و مادرها تا کی باید سرشونو در مقابل بچه هاشون پایین بندازن و درد بکشن، نمی دونم بعضی آدمها تا کی باید ساعت پایان کار میوه فروشی ها برن و ته مونده های میوه و سبزیجات رو با قیمتی که باز هم براشون زیاده بخرن و به خورد بچه های معصومشون بدن، نمی دونم تا کی دختر بچه ها باید حسرت عروسک پشت ویترین رو بخورن، نمی دون پسر بچه ها تا کی باید به دوچرخه دوستشون نگاه کنن و این حسرت همیشه همراهشون باشه. کسی نمی تونه این واقعیات رو انکار کنه، نمی تونه بگه کنار من از این آدمها نیست، توی شهر من از این دردها نیست، نمی تونه این واقعیت رو انکار کنه. اما انگار کسی باز هم نمی خواد کاری بکنه. میشینن و جلسه میگیرن و دستور می دن که جلوی گرونی رو گرفتیم، بازار ثبات داره، استانداران موظفن نظارت کنن و حرفهایی که ادم با شنیدنش آه از نهادش بر میاد. صدا و سیما هم که خوب راهی رو یاد گرفته، ما که خودمون این کاره ایم، می دونیم وقتی بخوان گزارش بگیرن چه کلاهی سر خودشون می ذارن و دقیقا از ادمایی مصاحبه می گیرن که از قبل باهاشون هماهنگ کردن، اون وقت ادعا می کنن که مردم راضی ان، بازار همیشه شلوغه، یارانه گرفتن و خرج می کنن وبادی هم به غبغب می ندازن که مردم مشکلی ندارن، کاش مردم رو بیشتر باور داشتن، باور مردم رو باور داشتن و می فهمیدن که این مردم همه چیز رو می دونن و اگر سکوت کردن دلیلش رو همه می دونن. امروز میری بازار و چیزی می خری فردای همان روز قیمت همون جنس بالا رفته، این یعنی چی؟ اگه ادعا می کنن که مردم همیشه بازارمی رن و خرید می کنن باید بدونن که مردم با درامد ناچیز خودشون مجبورن نیاز خانواده هاشون رو برطرف کنن، این اصلا نشانه رضایت مردم نیست. اوضاع روز به روز داره بدتر میشه و صدای دردهای مردم هم بیشتر و بیشتر، می دونم همه این صدا رو می شنون اما گویی همه ناشنوا بدنیا اومدن...
شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 19:1 | ثریا |
![]() شاید دیگر کمتر کسی با این تصویر آشنا باشد و از آن خاطره ای... جز بزرگترها که آنها هم... یادش بخیر...
شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | 14:38 | ثریا |
تاریخ را که ورق می زنیم نگاهی به گذشته های دور که می کنیم متوجه معنی جاهلیت می شویم. هم در کتابهایمان خواندهایم و هم از بزرگترهایمان شنیدهایم که یکی از ویژگیهای عصر جاهلیت این بود که دختران تازه متولد شدهشان را زنده به گور میکردند. به اصطلاح امروزیها، آن روزیها از اینکه صاحب نوزاد دختر میشدند کسر شانشان شده و آنقدر ناراحت می شدند که بچه ای را از که خون خودشان بود، زنده به خاک میسپردند.
این واقعیت تلخ را هر که می شنود مو بر اندامش راست می شود حتی تصورش هم سخت و ناگوار است. اما می گویند خوشبختانه از آن عصر فرسنگها فاصله گرفته ایم. آنها فکر می کنند که جاهلیت تنها به همین معناست که کسی دخترش را زنده به گور کند اما جاهلیت معانی بسیار دیگری هم دارد و اگر کمی به جامعه ای که در آن زندگی می کنیم نگاهی بیندازیم خوب می بینم که جاهلیت هنوز هم با ما خداحافظی نکرده و همچنان در کنارمان بیداد می کند. امروزه نیز وقتی با واژه جاهل و جاهلیت برخورد می کنیم اولین مترادفی که به ذهمان خطور می کند نادانی است. عصر ما آیا از جاهلیت فاصله گرفته و یا برعکس ادعاهایمان هنوز در آن به سر می بریم؟ استخدام یک زن در یک شرکت خصوصی با کمترین حقوق، سو استفاده از زنان و دختران در برخی محیط های کاری، بیگاری از زنان در محیط کار با این اطمینان که او مجبور به کار کردن است، نگاه جنسیتی به زنان در جامعه و این اواخر هم اجازه دادن به شوهر برای در اختیار گرفتن چهار زن بدون اجازه همسر. اینها جاهلیت نیست؟ جاهلیت نیست که برخی زنان شاغل ماهانه صد هزار تومان حقوق دریافت می کنند آن هم با روزی هشت ساعت کار سنگین؟ جاهلیت نیست که کارفرمایان به زنان می گویند یا با همین حقوق و بدون بیمه کار کنید یا بروید پی کارتان؟ جاهلیت نیست که هنوز هم برای اشتغال زنان، معیشت و زندگی زنان فکری نکرده ایم؟ جاهلیت نیست که زن سرپرست خانوار برای تامین فرزندانش باید و باید نوکری کند؟ جاهلیت نیست که هنوز هم عده بسیاری از مردم از تفاوتهای زن و مرد می گویند و مردان را جنس برتر می دانند؟ جاهلیت نیست که قانون حجاب را فقط برای زنان وضع کرده اند و در مورد مردان چیزی بنام حجاب معنی ندارد؟ جاهلیت نیست که وقتی یک زن بیوه با چهار فرزند قصد ازدواج می کند همه متعجب می شوند اما مردان همسر دار مجاز به گرفتن چندین زن هستند؟ شمردن جاهلیت های امروز کار سختی نیست اما خیلی سخت است در عصری زندگی کنیم که نام جامعه متمدن بر آن نهاده اند اما این نهاد از درون پوسیده و یادگارهای عصر جاهلیت را در خود داشته باشد. سخت است که هنوز هم مرد و زن را با جنسیتشان با هم مقایسه می کنند نه با توانمندی هایشان! ما هنوز هم در جاهلیت به سر می بریم تنها رنگ و لعاب و شکل و شمایشلش عوض شده است. آن روزها اگر دختری زنده به گور می شد به اختیار خودش نبود، توانی نداشت که بتواند برای خودش تصمیم بگیرد تا شاید از آن وضع نجات یابد، اما امروز چه؟ بسیاری از دختران و زنان امروز ما دانسته خودشان را به گور می سپارند. اگر کارفرما حقوق کافی نمی دهد، اگر بیمه ای در کار نیست، اگر شخصیت زن با برخی کارها زیر سوال می رود، اگر حس تحقیر و خورد شدن در برخی کارها هست، اگر ...اگر ...اگر پس زنان و دختران چرا چنین شرایطی را می پذیرند؟ چرا حاضر به تحمل بدترین شرایط هستند تا درآمدی داشته باشند؟ اولین دلیلی که به ذهن خطور می کند، اجبار است. بسیاری از زنان و دختران به دلیل نیاز مالی و فقر خانواده مجبور به تامین هزینه های خود هستند و در این میان کارفرمایی که شرایط را می داند سو استفاده کرده و با کمترین حقوق آنان را مشغول به کار می کند و می داند که اگر اعتراضی کنند نیروی جایگرین به راحتی برایشان پیدا می شود. البته عده بسیاری از زنان و دختران هم علت کار خود را استقلال مالی عنوان می کنند که باید از این دسته سوال شود که استقلال به چه قیمتی؟ بسیاری از زنان تحصیلکرده ما وقتی کاری متناسب با رشته تحصیلی و در شان خودشان نمی یابند در کارهایی مشغول به کار می شوند که حتی خانواده ها نیز با آن مخالفند اما به علت اصرارهای بیش از حد و به قول بزرگترها ناسازگاری فرزندان، حاضر به پذیرش می شوند. عده کمی از زنان با دیدن شرایط جامعه و اشتغال و با توجه به علاقه فراوان به حفظ شخصیت خود حاضر به پذیرش این شرایط نیستند و یا خود را با هنر و چیزهای دیگر سرگرم می کنند و یا صبر می کنند تا کاری در خور شانشان پیدا شود و در غیر آن صورت ازدواج و تشکیل خانواده، که مورد پذیرش و پسند بسیاری از دختران نیست. پس چاره چیست. کسی که کاری نمی کند نه مسئولان به فکرند تا شرایط اشتغال زنان را آن گونه که شایسته است فراهم کنند، نه زنان حاضر به خانه نشینی هستند، نه اجبار اجازه می دهد برخی زنان و دختران صبر کنند تا کار مناسبشان پیدا شود. پس باید ماند و در جاهلیت به سر برد و یا باید کاری کرد؟ اشکال کار کجاست که فراموش کرده ایم مشکل زنان چیست؟ اشکال کجاست که برایمان عادی شده است که برخی شرکت ها هنوز هم نیروی کار ارزان دارند؟ برایمان عادی شده که زن شاغل یا بیمه ندارد و یا بعد از چند سال تازه یادشان می افتد زنی هم همکارشان است و باید بیمه شود. برایمان عادی شده که زن جوانی بعد از استخدام در شرکت خصوصی مورد تعرض قرار می گیرد و جرات شکایت پیدا نمی کند. برایمان عادی شده که مسئولان می نشینند سر میز صبحانه و جلسه شان را با خورد صبحانه مزین می کنند و از آسفالت معابر حرف می زنند. برایمان عادی شده که در کوچه و خیابان برخی مردان به خود اجازه می دهند و دختران را با طعنه های ناجور خود مورد تمسخر قرار می دهند. برایمان عادی شده که دختران پذیرفته اند که باید این طعنه ها را بشنوند و بخندند و ما برایشان افسوس بخوریم. برایمان عادی شده که زن بیوه تا آخر عمرش باید مجرد بماند و بچه هایش را بزرگ کند. برایمان عادی شده که زنان کمترین سهمیه را در استخدام داشته باشند. برایمان عادی شده که مسئولان پشت میز نشین تنها حکم صادر می کنند و کسی به این فکر نمی کند که اوضاع زنان کشورش به کجا رسیده که مجبور به تن دادن به کارهایی می شوند که تمام وجودشان به درد می آید. برایمان عادی شده که خسروان مملکتمان صلاح خودشان را هم نمی دانند چه رسد به صلاح مملکت. که اگر اینگونه نبود هیچ کارفرمایی جرات نمی کرد از نیروی کار زنان سو استفاده کند. هیچ مردی جرات نمی کرد در خیابان برای گذران وقت بیهوده اش دختران را مورد تمسخر قرار دهد. هیچ خانواده ای اجازه نمی دادند دخترانشان صبح تا شب را برای تنها یکصد هزار تومان از خانه بیرون بمانند. اگر به این تفاوت ها و این بود و نبودها برای زنان عادت نمی کردیم و اگر مسئولان کمی سر خود را به اطراف می چرخاندند شاید می توانستیم امیدوار باشیم که روزی از عصر جاهلیت فاصله خواهیم گرفت اما تا به امروز که بوی خوشی به مشاممان نمی رسد.
چهارشنبه دوم آذر 1390 | 1:49 | ثریا |
سخت آشفته و غمگین بودم … به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس و مشق خود را … باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند … خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم! چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم ... سومی می لرزید ... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید ... "پاک تنبل شده ای بچه بد" "به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" "ما نوشتیم آقا" بازکن دستت را ... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد ... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد ... همچنان می گریید ... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد ... گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن ! چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ... صبح فردا دیدم که حسن با پدرش و یکی مرد دگر سوی من می آیند ... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو و کنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ... چشمم افتاد به چشم کودک ... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر … من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار از خود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام … او به من یاد بداد درس زیبایی را ... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گرهی بگشایم با خشونت هــرگــز ... جمعه سیزدهم آبان 1390 | 0:13 | ثریا |
این موضوعو یادتونه؟ کمتر دانش آموزی پیدا میشه که در مورد این موضوع انشا ننوشته و چند خطی از شغل آینده اش نگفته باشه. اما خدا می دونه که چند نفر از ما به شغلی که توی انشا ازش گفته بودیم رسیدیم. این موضوع، موضوعی نیست که کهنه شده باشه و تقریبا مثل "علم بهتر است یا ثروت" موضوع هر سال معلم انشاست. یادتون هست چه شغلی رو دوست داشتید و توی انشا بهش اشاره کردین؟البته خیلی از بچه ها بخاطر عدم شناخت از دنیای آینده و درس و دانشگاه و نیاز جامعه و حتی اجبار خودشون به شغل، به شغل هایی مثل مهندسی، پزشکی، خلبانی و معلمی اشاره کردن. کمتر دانش آموزش پیدا می شد که غیر از این شغل ها گفته باشه اگرم می گفت حتما دلیلی قانع کننده واسش داشت. یادمه اون روزا که این انشا رو به ما می گفتن من هر سال انشای سال قبلو تکرار می کردم. از همون بچگی سه تا شغلو خیلی دوس داشتم و همیشه ازشون حرف می زدم. یکیش وکالت بود که آرز وش منو خفه کرده بود، شب و روزم شده بود دفاع از حقوق دوستام و همکلاسیا و افراد خانواده به قول خودم داشتم تمرین می کردم برای آینده. هیچ کس درک نمی کرد که چرا دارم ازش دفاع می کنم فکر می کردن واقعا بخاطر علاقه به اوناس نمی دونستن تو عالم بچگی اونا آدمای بازی من بودن که باهاشون تمرین می کردم اما متاسفانه دانشگاه رشته حقوق قبول نشدم و اولین شغل مورد علاقه ام بر باد فنا رفت. البته می تونستم دانشگاه آزاد برم و این رشته رو بخونم اما نمی خواستم یه سال از درس عقب بیفتم و وارد دانشگاه ازاد بشم. دومین شغل مورد علاقه ام مدیریت بود. در واقع دوست داشتم در هر شغلی که قرار می گیرم در راس باشم و بشم رییس همه. تو بازی های بچگیام من همیشه رییس بودم. رییس پلیس، رییس دزدا، راهنمای بچه هایی که می خواستن به سفر برن، خاله بزرگ همه بچه ها، و خلاصه اگه این نقش منو توی بازی نمی پذیرفتن من وارد بازی نمی شدم. شغل سومم که البته در کنار هر شغل دیگه ای هم می شه بهش پرداخت نویسندگیه. که این آرزو همیشه همراهم بوده و هست. دوران مدرسه ام پر بود از شرکت در شب شعرها و برنامه هایی که به همین موضوع ارتباط داشت. چندین مقام هم تو این زمینه تو مدرسه و دانشگاه بدست آوردم چندین مجله و روزنامه هم اسم منو به عنوان گزارشگر و نویسنده تو خودشون جا دادن اما همش موفقیت های خیلی کوچیکی بود که آرزوی منو برآورده نمی کرد و من دارم تلاشمو برای رسیدن بهش می کنم. فکر می کنم برای رسیدن به هر شغلی باید استعداد و امکانات و فرصتها رو در نظر گرفت. باید اعتراف کنیم که ما استعداد چه شغلی رو داریم و در چه شغل هایی بی استعدادیم. هر چقدر خودمو توی این سه شغل موفق می دونستم توی چند تا شغل واقعا بی استعداد و بی علاقه ام. اولیش پزشکیه که حتی اسمش هم منو ناراحت می کنه چون از خون و جسم و این چیزا حسابی وحشت دارم. و مطمئنم هرگز نمی تونستم پزشک موفقی بشم. قاضی نمی شدم چون خیلی زود دلم واسه همه می سوزه حتی دزدا، خلبان که اصلا حرفشو نزن به شدت از ارتفاع می ترسم تو تمام سفرهایی که با هواپیما دارم از اول تا آخرش در حال صلوات فرستادنم.منشی که ابدا، بدم نمی اومد بازیگر بشم اما خانواده مخالف بودن منم خیلی زود قیدشو زدم، پرستار، کارمند، کارگر، مهندس، پستچی و خلاصه حتی مرده شور هم نمی تونستم بشم. شما تو انشاتون چی نوشته بودین و آیا به اون شغل رسیدین ؟ واقعا چه کاره نمی تونستید بشید؟ چهارشنبه ششم مهر 1390 | 22:53 | ثریا |
خیلی وقته دست به قلم نبردم، خیلی وقته به اجبار فاصله گرفتم از دنیایی که بهش احساس نزدیکی می کنم. اما تا حدودی این اجبار برطرف شده و من فرصتی دوباره پیدا کردم برای نوشتن. امیدوارم از این به بعد بتونم فعالتر از همیشه این وبلاگو به روز کنم. اولین مطلبی که بعد از این مدت به ذهنم رسیده یا بهتره بگم دارم بهش فکر می کنم موضوع برنامه های کودک و نوجوانه. یه زمانی ما برنامه کودک می دیدیم و درگیر داستانش می شدیم. اون برنامه ما رو دخیل می کرد توی موضوعش. ما در موردش فکر می کردیم حدس می زدیم حتی کنار دوستامون می نشستیم و در مورد سرانجام نل، هنا، بل و سباستیان، پرین و ...بحث می کردیم. می خوام بگم که این برنامه ها اونقدر ما رو گرفتار می کرد که شاید دغدغه هر روزمون شده بود. اگه یه روز حتی به خاطر درس و مدرسه یکی از این برنامه ها رو نمی دیدیم چنان ناراحت می شدیم که برنامه هامونو طوری تنظیم می کردیم که دفه بعد این اتفاق ناگوار واسمون نیفته. برنامه های اون زمان ما یه جنبه مشترک داشت. یه عیب بزرگ و اونم اینه که همشون تقریبا بدون استثنا داستانی سرشار از ناراحتی و غم داشتن. داستان باخانمان که اگه اسمش بی خانمان بود بهتر می شد، سباستیان بیچاره که با سگش در به در دنبال مادرش می گشت. هنا که در عین بچگی مجبور بود چقدر کار کنه. نل که دنبال خانواده اش بود. مهاجران ( آقای پتیبل و سگ بدجنسش)، زنان کوچک، آنت و لوسین، بچه های مدسه آلپ (وای که چقدر از دست اون پسر بدجنسه حرص خوردیم و آخرش دلمون واسش سوخت)، خانواده دکتر ارنست و ...
و خلاصه خیلی برنامه های دیگه که خیلی دوسشون داشتیم اما الان که بهش فکر می کنم می بینم چقدر فرق داشت با برنامه هایی که بچه های امروز می بینن. چقد ذهنمون درگیر شد چقدر ناراحت از پای تلویزیون بلند می شدیم و تا دقایقی و حتی تا ساعت ها به موضوع اون برنامه و اینکه در قسمت بعد چه اتفاقی می افته فکر می کردیم. اما امروزه بچه ها با دیدن تام و جری کلی می خندن و به راحتی از این جعبه جادویی جدا می شن و می رن سراغ یه بازی نشاط آور دیگه، اون روزا تنها برنامه شادی که ما می دیدیم پت و مت بود که اونم خدا می دونه چقدر اعصابمونو خوردن می کرد تا یه کاری انجام بدن. البته از پلنگ صورتی هم نباید بگذریم، اما مورچه و مورچه خوار هم حرص درآر بود. فراموش کردم بگم که بنگ بنگ کردن عروسک کوچولویی که مجری برنامه اش خانم گیتی خامنه بود هم ما رو خوشحال می کرد اما قرار بود بعدش بی خانمان رو ببینم و دوباره همون قصه از نو شروع می شد. البته باید به این نکته هم اشاره کرد که اون سالها کمتر برنامه ای تولید ایران بود و همه اون برنامه ها دوبله بود از کشورهای دیگه. یکی از برنامه های خودمون که خیلی هم دوسش داشتم خونه مادربزرگه بود. اما امروزه بیشتربرنامه های تلویزیون تولید کشور خودمونه و تقریبا همشون فضایی شاد و آموزنده دارن. بچه های امروز علاوه بر برنامه های شاد تلویزیون کلی سی دی های شاد و مفرح در اختیار دارن که می تونن از اونا هم استفاده کنن. می خوام بگم برنامه هایی که ازشون حرف زدم شاید باعث شدن نسل ما از همون بچگی بزرگی کنن. اگه بازی های خودمون توکوچه و خیابون نبود معلوم نبود کدوم خاطره شاد واسمون باقی می موند. این نوع برنامه ها شاید برای بعضی بچه های اون دوره باعث شده که امروزه خیلی شاد نباشن چون من معتقدم که ریشه خیلی از رفتارهای امروز ما در بچپگیه و یه جنبه دیگه اش هم اینه که از همون بچگی با دنیای سختی و مشکلات آشنا شدیم.هرچند لزومی نداشت اینقدر ما رو ناراحت و غمگین کنن چون امروزه کمتر کسی مادرشو گم می کنه و یا تو یه جزیره دور افتاده گرفتار میشه. بهرحال نظرات در این مورد متفاوته اما فکر می کنم همه شمایی که هم دوره منید متعقد به درگیر شدن ما توی فضای داستان هستید. درگیر می شدیم. ناراحت می شدیم. می خندیدیم. گریه می کردیم و خلاصه با اون داستان زندگی می کردیم.
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 | 0:43 | ثریا |
1- يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن! پنجشنبه پنجم اسفند 1389 | 15:6 | ثریا |
١ - سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید کسب کنید. حالا اگه بخواین به راحتی می تونین سیگاری بشین... چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 | 17:7 | ثریا |
میگن آدمهایی که ارتباط کمی با دیگران دارن و در واقع دایره روابطشون محدوده مغزشون کوچیک میمونه و از رشد کافی برخوردار نیست اما در عوض آدمهایی که ارتباطات گسترده دارن و با همه جور و همه قشر آدمی میتونن ارتباط برقرار کنن و این کارو میکنن مغزشون رشد خوبی داره و بزرگتره... البته این به اون معنی نیست که ما با همه آدمهایی که ارتباط داریم روابط صمیمانهای برقرا کنیم اما منم به این اصل اعتقاد دارم که روابط هر چقدر گستردهتر باشه آدم رو خوشحالتر و راضیتر میکنه. ما میتونیم ارتباطات گستردهای داشته باشیم اما توی صمیمیت با آدمها گزینشی عمل کنیم. خیلی وقتا به ارتباطات بعضی آدمهای دور و برم دقت میکنم میبینم بعضی از اونها متاسفانه فقط با یه عده خاص ارتباط دارن و از این چارچوب بیرون نمیرن. اونا آدمهایی هستن که فقط از دیگران انتقاد میکنن و تنها خودشون رو قبول دارن به نظر من این آدمها حالشون خوب نیست. روزهای شادی رو نمیتونن سپری کنن و همیشه بد بین و ناراحتن. چه خوبه اگه ما سعی کنیم یه حس دوست داشتن نسبت به همه آدمها داشته باشیم. چه آدمهایی که میبینیم و چه اونهایی که نمیبینیم. امیدوارم حال همه ماخوب باشه و با یه دید مثبت به دنیای اطرافمون و آدمهاش نگاه کنیم...
جمعه سوم دی 1389 | 23:35 | ثریا |
|
|
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |